ذبيح الله صفا
1130
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
كار كفر از صولتت همچون مغاك خاك پست * قدر دين از دولتت چون طارم اعلى رفيع ديدهات از كحل ما زاغَ البصر آمد بصير * گوش تو از استماع سرّ ما اوحى سميع بر سَرِ كرسى چو پاى عرش فرسايت رسد * پايهاش افزود از آن شد عرصهگاهش بس رفيع پيش علم تو كه شد جبريل را آموزگار * با همه دانش بود پير خرد طفل رضيع چون برافرازى لوا در روز حشر آيند جمع * آدم و مِن دونِهِ در ظلّ ممدودت جميع آمد از يُمْنِ جوار روضهات طوبى لها * پيشگاهى از رياض گلشن رضوان بقيع در گلستان ثنايت روز و شب ابن عماد * با هزار آوا بُوَد مانند بلبل در ربيع در بيان مدحت آورد اين معانى را بنظم * گر كنى گستاخيش عفو از كرم نبود بديع * * عشقست طريق آشنايى * دل يافت ز عشق روشنايى دل در بر عشق پردهدارست * جان در بر عشق اميدوارست مرغيست ز آشيان لاهوت * جز دانهء دل نباشدش قوت مصباح زجاجهء وجودست * مفتاح خزينههاى جودست هم مطلع آفتاب ذاتست * هم مشرق انجم صفاتست عشّاق خلاصهء الستند * از جام بلى مدام مستند پروانه صفت اگر بسوزند * زين سوز چو شمع برفروزند جانبخش بُوَد كلام ايشان * محمود بُوَد مقام ايشان بىعشق مباش تا توانى * اينست سخن دگر تو دانى * * تا چند پى خيال پويى * وصف رخ و زلف و خال گويى تو بلبل بوستان جانى * مقصود ز ملك كن فكانى زين ره گذر فنا چه خواهى * زين منزل پر بلا چه خواهى دل بركن ازين دو روزه منزل * بر نيك و بد جهان منه دل